ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
گفتوگو با مهدی فرشیدی سپهر، به بهانه اجرای نمایش «پدران» نجواهای دخترانه در گوش پدران
ندا آل طیب
خبرنگار
مهدی فرشیدی سپهر با اجرای نمایش «پدران» نشان داد که همچنان دغدغه گروه سنی نوجوان را دارد، هنرمندی که پیش از این هم با اجرای نمایشهای متعدد علاقهمندی خود را به حوزه کودکان نشان داده است. او در تازهترین نمایشی که به روی صحنه برده به موضوعی پرداخته که کمتر بدان توجه شده است؛ رابطه پدران و دختران. به بهانه اجرای این نمایش در تالار هنر تهران گپ و گفتی با او داریم که میخوانید.
در چند کار اخیرتان نشان دادهاید دغدغه اجرای کار برای نوجوانان را دارید. با توجه به اینکه همیشه نوجوانان، حتی در مقایسه با کودکان، قشر فراموش شدهای هستند چون به هر حال کودکان دو سالن اختصاصی خود را دارند و گروههای نمایشی در طول سال با کیفیتهای مختلف نمایشهایی را برایشان اجرا میکنند. چه شد تصمیم گرفتید به نوجوانان بپردازید؟
نود درصد کارهایی که ساختهام، برای کودکان است ولی چون در جامعه ما کارهای کودکان طبق عادت، با دکورهای رنگی و بادکنک و کلاه بوقی بر سر بازیگران و... هستند، وقتی تئاتری برای کودکان جدی است، کارشناسان آن را بهعنوان تئاتری برای نوجوانان قلمداد میکنند. حال آنکه خودم چنین چیزی را قبول ندارم چون کارهایم را برای کودکان ساختهام ولی بهجای اینکه با آنان با زبان رایج حرف بزنم، به زبانی جدیتر، مسائل عمیقتری را بیان کردهام ولی کار آخرم مشخصاً برای نوجوان است چون خلأ آن را در جامعه و بیپناهی نوجوانان را بهلحاظ موضوعات اجرایی احساس کردم. نوجوانان ناچارند یا به تئاترهای بزرگسال پناه ببرند یا پول توجیبی خود را جمع کنند و کاری را ببینند که یک هنرپیشه معروف در آن بازی میکند اما هیچ یک از اینها دردی از آنان دوا نمیکند. کارهای کودکان را هم که نمیتوانند ببینند چون از نظر آنان موضوع، طرح، فرم و چهره کار، بچگانه است. بنابراین تصمیم گرفتیم «پدران» را مستقیماً برای نوجوان بسازیم. سابق بر این قرار بود تالار «حافظ» مخصوص کارهای نوجوان باشد زمانی که آقای معجونی نمایش «مترسگ» را اجرا میکرد اما به سبب سودجویی غالب که در مدیریت وجود دارد، این تالار هم به نوجوانان اختصاص پیدا نکرد.
همیشه یکسری حساسیتها در آثار هنری مربوط به نوجوانان وجود دارد، زیرا دوره سنی خاصی است که شاکله فکری افراد شکل میگیرد. از طرفی بلوغ در این دوره رخ میدهد. حتی در ادبیات، عشقهای نوجوانی اجازه بروز پیدا نمیکند. این ممیزیها در تئاتر هم همین اندازه سفت و سخت است و آیا شما که دغدغه این گروه سنی را دارید، ناچار شدهاید از دغدغههایتان بهدلیل احتمال ممیزی، صرفنظر کنید؟
اصلیترین سدها و ممیزیها در ذهن خود تولیدکنندگان است. همه مسائل مربوط به نوجوانان اعم از جنسیتی، عاطفی، اقتصادی، سیاسی و... در تئاتر و سینما، با ادبیات متعادل و حساب شده، قابل بیان است. در همین نمایش «پدران» درباره گره ذهنی «ادیپ» حرف میزنیم که یک مسأله حل نشده بین پدران و دختران است و کسی هم ما را ممیزی نکرد. بنابراین بهجای اینکه در این گفتوگو به سیستم ممیزیکننده خردهای بگیرم اشاره میکنم که این ترسها، سدها و موانع اغلب در ذهن خود هنرمندان است. بنابراین ترجیح میدهند در حوزه کودک و نوجوان، به جای پرداختن به مسائل عمیق انسانها، مسائل شاد و موزیکال بسازند.
یکی از مسائلی که درباره نمایشهای نوجوانها وجود دارد، نبود سالنی است که بتوان بهعنوان پاتوقی برای این گروه سنی از آن یاد کرد. شما نمایشتان را در تالار هنری روی صحنه بردهاید؛ جایی که برای تئاتر کودک تعریف شده. ساعت اجرایتان هم مناسب اجرای کودک نیست و تأکید خودتان هم اجرای تئاتر برای نوجوانهاست. برخی از تماشاگران معتقدند بهتر بود این نمایش در این سالن اجرا نمیشد. اگر در اندیشه سالن دیگری بودید آیا گزینهای هم داشتید؟ بویژه اینکه خیلی از نوجوانان شاید علاقهمند نباشند به تالار هنر بیایند چون بهعنوان سالن ویژه کودکان شناخته میشود این مسأله را داشتید که برخی از تماشاگران نوجوان بهدلیل همین قضیه به دیدن نمایش نیامده باشند؟ نوجوانان به هر حال گروه دشواری هستند و شاید بیشتر گرایش داشته باشند به تماشای کارهای بزرگسالان بروند تا اینکه خود را در پاتوق کودکان ببینند.
باید برای نوجوانانی که این گفتوگو را میخوانند، بگویم این ذهنیت شماست که تالار هنر تنها متعلق بهکودکان است چون روی این ساختمان که ننوشته تئاتر مخصوص تماشاگران کوچکتر از نوجوان و ما هم روی در و دیوار اسباب وآلات کودکانه و جشن تولد آویزان نکردهایم. تابلوی این سالن، تالار هنر و متعلق به همه است. بخشی از این ذهنیت از والدین و بزرگترها به بچهها منتقل میشود. بخشی هم از خودشان. این جنگی است که آدمی درون خود دارد. نه تنها نوجوانان همه ردههای سنی درگیر این درجه بندیهای شأنیتی کاذب هستند. اما درباره این نمایش، به هر نوجوان و خانوادهای که توانستیم خبررسانی کنیم آمد و نمایش را دید و بعد در حد توان خود برای آن تبلیغات کرد. نوجوانان زیادی آمدهاند و با ما گفتوگو کردهاند. بعضی چندبار نمایش را دیدهاند. بعضی خواستار آموزش تئاتر و به کار هنری علاقهمند شدهاند. بخشی از اینها قوانین نانوشته عرفی است که بزرگترها تحمیل میکنند مثل اینکه این سالن متعلق به کودکان است نه بزرگترها یا خود نوجوانان به سبب بیخبری از حقیقت ارزش انسان، این مسأله ظاهر و جای سالن و شهرت آن را در نظر میگیرند. نسبت به این موضوع موضع دارم و به همین سبب، برای خودم عار نمیدانم در هر سالنی که مردم به تماشای تئاتر میآیند، کار کنم. نوجوانانی هم که تا به حال نمایش ما را دیدهاند واکنشهایشان بسیار زیباست و بهصورت تبلیغ برای نمایش ما انتشار پیدا کرده است.
یک نکته خوشحالکننده در نمایش، پرداختن به رابطه میان پدران و دختران است. متأسفانه در این زمینه، خیلی کم کاری داریم. حال آنکه بسیاری از روانشناسان بر لزوم این گفتوگو و ایجاد رابطه سالم میان پدران و دختران تأکید دارند. برای نگارش این نمایشنامه چقدر توانستید با دختران نوجوان گفتوگو کنید و چقدر ابعاد این ماجرا برایتان باز شد؟
این آفت وجود دارد که اغلب آثار هنری صرف مفاهیم بزرگ و درشت میشوند؛ جنگ مرگ و حیات خیر و شر و... غالباً تولیدکنندگان غافلند از اینکه باید درباره مهارتهای کوچک زندگی کردن هم حرف زد و زیاد هم حرف زد. مستقیماً هم گفته شود چون گاهی تزئین کردن یک موضوع به قصههای مختلف باعث میشود مخاطب درگیر آن تزئینات شود و موضوع اصلی را از دست بدهد. ما به این موضوع مستقیم میپردازیم. به این سبب به نظر میرسد که قبلاً مدل آن دیده نشده و کمتر از این مسائل مطرح میشود. زمان نگارش متن، نزدیک به 9-8 ماه مردم را نگاه کردیم؛ در شیراز، تهران، یزد، قشم، حواشی، مراکز و... ماحصل اینها را در پراکنده نویسیها جمع و در دو ماه آن را تبدیل به نسخهای کردیم که هنرپیشهها بتوانند آن را بخوانند و روی آن کار کنند. آن نسخه طی شش ماه تمرین تغییر چهره داده و خود را به اینجا رسانده. در لابه لای این هم از مردم، روانشناسان، والدین و... خواستیم کار را ببینند و واکنش نشان دهند که این واکنشها را هم ثبت کردیم و حاصل آن همین منشوری است که میبینید. بنابراین در بعضی جاها خواستهایم تماشاگر به آنچه مطرح میشود، دقیقاً فکر کند و در بعضی جاها هم خواستهایم در سکوت به تجربههای فردی خود و رسانههایی که این اطلاعات را به او میدهند، بیندیشد.
صرف نظر از اینکه فرهنگ گفتوگو در میان ما بسیار ضعیف است، در مورد رابطه پدران و دختران گاه دچار خودسانسوریهایی میشویم و واقعیاتی هست که امکان پرداختن به آنها بویژه در تئاتر وجود ندارد. کسانی که با معضلات اجتماعی درگیر هستند، میدانند که گاه دختران از ناحیه پدران مورد سوءاستفاده قرار میگیرند و ضربههای عجیبی خوردهاند و خیلی اوقات، بر روابط نامتعارفی که میان پدران و دختران ایجاد شده و ضربههایی که دختران از این رابطه خوردهاند، سرپوش گذاشتهایم. این دغدغه را داشتید که به این موضوع بپردازید؟ و اصولاً امکان ارائه آن را داشتید؟
معتقدم مانعی بر سر راه تولید یک اثر هنری نیست. هیچ کس نمیتواند یک ذهن هنری را متوقف کند. حتی با عوض کردن یک صحنه یا با قطع کردن یک موضوع. تا به حال با این مسأله مواجه نبودهام و میدانم اگر هنرمندی بخواهد هر مسألهای را مطرح کند، میتواند اما اینکه ما چرا مستقیماً به آن نپرداختیم، به این دلیل است که بخشی از نمایش را باید به تماشاگر واگذار کرد. حتماً در نمایش لحظههایی هست که تماشاگر به نکتهای که شما در این پرسش مطرح کردهاید یا به دیگر مسائل رایج دیگر درباره دختران، فکر کند بیآنکه روی صحنه رخ داده باشد. چراکه ما مستقیماً داریم درباره مسائل پدران و دختران حرف میزنیم و امثال این مسائل در ذهن تماشاگر حرکت میکند. باید اجازه دهیم ذهن تماشاگر هم کار کند. منظورم تماشاگر کودک و نوجوان است البته بزرگسالان هم از این قاعده مستثنی نیستند.
از دیگر جذابیتهای نمایش، پیدا کردن سرمهای بود که موجب تغییر دیدگاه دختران و حتی معلمان مدرسه میشود و چیزهایی را میبینند که تابهحال ندیدهاند. با توجه به اینکه «سرمه» نوعی ابزار آرایشی زنانه است، میتوان این تعبیر روانشناسی را داشت که گویی وسیلهای است برای آگاهی دادن نسبت به زنانگی که در وجود این دختران هست که سبب کشف و شهود آنان میشود. آیا به این نگاه روانشناسی توجهی داشتید یا بستری بود برای شما که نمایشتان را پیش ببرید؟
هنرمندی نیستم که نمادگرا و معناگرا باشم. پس نمادگرایانه آن را انتخاب نکردم و همین باعث میشود هر تماشاگری بتواند تعبیر فردی خود را داشته باشد. مثلاً یکی آن را نماد سنت میداند و دیگری نماد جسارت و از خطوط عبور کردن و شما آن را نماد ظرافت زنانه میدانید. به هر حال ما این را بهصورت میانگین از میان اندیشهها و سلایق مختلف انتخاب کردهایم چون بعضی هم اصلاً «سرمه» را نمیشناسند. نسلی که نمایش ما را میبیند، از حقیقت این مسأله بیخبر است یا شاید درباره آن چیزهایی شنیده باشد آن هم نه بهصورت کامل.
مهمترین نقطه ضعفی که وجود دارد، این است که وقتی این گفتوگو رخ میدهد، گویی همه چیز ناگهان تغییر و این رابطه بهبود پیدا میکند. انگار به اندازه کافی به آن پرداخته نشده است. ایده درخشانی است ولی میشد پرداخت بهتری داشت.
پیرو این هستم که به جای اینکه قصهها را کامل تعریف کنیم و در آن راهکار و مدل اجرایی و الگو دهیم، قصه خامی را تعریف کنیم و اجازه دهیم تماشاگر، خود، آن را کامل کند. درواقع تماشاگری که میگوید چرا بیشتر نپرداختند، این جمله را خطاب به خود میگوید و اوست که باید به این موضوع بپردازد. ما روی صحنه از میان 300 الگویی که در سالن میتوانست شکل بگیرد، 8 مدل مثالی را انتخاب میکنیم و نشان میدهیم و باقی از میان میرود. حال اینکه نابترین و اصیلترین پرداختها آن است که انسان در خلوت و فردیت، با خود انجام میدهد.
با توجه به دشواریهای پرداختن به مسائل نوجوانان، همچنان علاقه دارید در این زمینه کار کنید یا اینکه این سختیها، شما را هم مانند بسیاری دیگر از هنرمندان دلسرد میکند و ترجیح میدهید دنبال دردسرهای این گروه سنی نروید؟
البته دنبال کار آسان نیستم یعنی اولویتم برای انتخاب چیزی، آسانی یا سختی آن نیست. مسأله اصلی ضرورت است. در این جامعه و جهان، تعداد زیادی کودک و نوجوان داریم که اینها زیر سن بلوغ هستند و حق دارند درباره مسائل سیاسی، اجتماعی، انسانی و عاطفی، چیزهایی بشنوند و ببینند. هر اندیشمند آگاهی، بخشی از توان خود را برای این به کار میبرد که کودکان و نوجوانان هم از حقیقت عالم مطلع و بهرهمند باشند بنابراین ضرورت دارد ما انرژیمان را در این زمینه جدی بگیریم و به کار ببندیم. من تا به حال همین کار را کردهام یعنی برای این انسان تولید کردهام. از این به بعد هم همین نیت را دارم در مدلهای مختلف سینمایی، ویدئویی، صحنهای و... محصولاتی را به وجود بیاورم که مجموعه در فرم و محتوایی که انسان تا به امروز از عالم درک کرده به گوش و چشم بچهها هم برسد چون زندگی این گونه نیست که مثلاً شما تا سنی به حساب نمیآیید و از آن به بعد انسان هستید. کودکان و نوجوانان هم در زندگی خود یک واحد کامل هستند و ضروری است به آنان بپردازیم و برای ما انتخابی نبوده براساس سختی یا آسانیاش بلکه کاری است که ضرورتش را احساس کردهام و اگر عمری باشد، انجام خواهم داد.
هنرمندان تئاتر از لزوم اجرای نمایش موزیکال گفتند اجازه زیست به همه گونههای تئاتری بدهیم
شهرزاد قوامی
نویسنده و منتقد هنری
نمایش موزیکال یکی از گونههای مختلف هنر نمایش است که در بسیاری از کشورهای دنیا بیش از دیگر گونههای تئاتر به آن توجه میشود و رواج دارد. نمایش موزیکال در تالارهای نمایشی بزرگ و باشکوه از جمله برادوی، تئاتر پالاس لندن و... به اجرا درمیآید و مخاطبان پیگیر و دائمی دارد. در همین ماه دو نمایش «بانوی زیبای من» و«علاءالدین» بهصورت موزیکال در برادوی به صحنه میروند که بلیت ارزانی هم ندارند و علاقهمندان به تماشای این دو نمایش حداقل باید بیش از 170 دلار برای تماشای این دو نمایش هزینه کنند. در ایران به نمایش موزیکال کمتر پرداخته میشود، هرچند در سالهای اخیر نمایش «یرما آنسامبل» و کنسرت نمایشهایی به اجرا درآمدند و سال گذشته نمایش «اولیورتوییست» هم به شکل موزیکال روی صحنه رفت اما این نوع نمایش هزینههای بیشتری نسبت به دیگر گونههای نمایشی دارد. کارگردان باید علاوه بر عوامل معمول یک گروه نمایش، از ترانهسرا و آهنگساز هم دعوت به کار و از بازیگرانی استفاده کند که یا دورههای آواز را گذراندهاند یا اینکه صدای خوبی داشته و با موسیقی آشنایی دارند. همه اینها هزینههای مضاعفی را به گروه نمایش تحمیل میکند که اگر کارگردانی به این نوع نمایش علاقهمند نباشد یا اینکه دغدغه روی صحنه بردن آن را نداشته باشد، به سراغ آن نمیرود.
بهروز غریبپور موافق صددرصد اجرای نمایش موزیکال است به شرط اینکه تعهد و کیفیت در چنین نمایشی لحاظ شود. به اعتقاد این کارگردان و مدیر هنری، زبان این نوع نمایش مؤثرتر از کلام منثور است. غریبپور سال 1375 نمایش «بینوایان» را در فرهنگسرای بهمن به اجرا درآورد. او درباره شرایطی که در آن زمان پیرامون این نمایش وجود داشت، میگوید: «در زمان اجرای این نمایش مخالفتهای زیادی با آن میشد. با اینکه شبکههای اجتماعی و مجازی به اندازه حالا نبود اما منتقدان زیادی بر این باور بودند که نباید این نمایش روی صحنه برود. همیشه وقتی اراده میکنید که یک پروژه بزرگ را روی صحنه ببرید، عدهای به سوی شما سنگ پرتاب میکنند و اگر تصور میکنید همه برای شما هورا خواهند کشید، سخت در اشتباهید.»
این کارگردان تأکید میکند که در آن دوره خیلیها نمیدانستند که «بینوایان» چندین دهه است که به روشهای مختلف روی صحنه میرود یا نمایشی مانند «تله موش» سالهاست که در کشورهای مختلف به اجرا در میآید. بنابراین عدهای با نفس روی صحنه بردن چنین نمایشی هم مخالف بودند.»
فرهاد آییش نویسنده، کارگردان و بازیگر بر این اعتقاد است که باید اجازه دهیم انواع تئاترها روی صحنه بروند و اجازه زیست به همه گونههای تئاتری بدهیم تا در همه ژانرها از جمله تئاتر موزیکال شاهد رشد هنر نمایش باشیم. آییش میگوید: «ما یک دوره سخت سانسور در تئاتر را طی کردیم و با زحمت اهالی تئاتر بعضی مدیران و مسئولان و البته با خون دل خوردن، توانستیم فضای تئاتر را کمی باز کنیم. حالا برای گونههای مختلف تئاتر جای کار کردن وجود دارد و حتی برای بعضی نظرات سیاسی تا جایی که به نظام لطمهای وارد نشود هم در تئاتر فضا وجود دارد. در این شرایط نباید با ایجاد محدودیت و کارشکنی فضا را به سمتی ببریم که مشکلات تازهای به وجود آید. این اتفاق واقعاً غمانگیز است که با اجرای نمایشهایی مانند موزیکال مخالفت کنیم. وقتی نمایشی را دوست نداریم و مطابق سلیقه ما نیست، میتوانیم آن را نبینیم. اما حتی بهعنوان یک مخالف هم باید به همه گونههای تئاتری اجازه زیست بدهیم.»
منیژه محامدی کارگردان و مدرس تئاتر هم بر این باور است که اجرای یک نمایش موزیکال باعث آوردن تماشاگر تازه به سالنهای نمایش میشود و از این حیث بهنفع کل تئاتر کشور خواهد بود. او میگوید:«هزاران نفر برای تماشای تئاتر موزیکال به سالن میآیند. ما میخواهیم تئاتر مخاطب داشته باشد و چه اتفاقی از این بهتر که تماشاگر روانه سالن تئاتر شود. این نوع نمایشها کمک میکند که تعداد علاقهمندان به تئاتر بیشتر شود.»
به گفته این استاد باسابقه تئاتر اجرای نمایش موزیکال نه تنها مشکلی ایجاد نمیکند بلکه باعث رونق و رشد تئاتر میشود. از سوی دیگر محامدی معتقد است، افراد زیادی با حضور در این پروژهها دستمزد میگیرند و گذران زندگی میکنند که از همین حیث هم اجرای این نوع نمایشها به نفع اهالی تئاتری و دانشجویان و هنرجویانی است که در این اجراها حضور دارند. محامدی میگوید: «حضور یک سرمایهگذار قدرتمند در پشت صحنه یک اجرای موزیکال باعث میشود که او به هنر نمایش بیشتر علاقهمند شده و به گروههای دیگر هم کمک کند. من هیچوقت نتوانستم حتی یک میلیون از یک اسپانسر بگیرم. اگر کسی میتواند این کار را انجام دهد باید او را تشویق کرد. این کار در نهایت به نفع همه اهالی تئاتر خواهد بود چون باعث رواج آن در سطح جامعه تئاتر میشود و به نفع همه خواهد بود.»
گپی با مانا استادمحمد در آستانه سالروز تولد پدرش؛نمایشنامههای ناتمام استادمحمد منتشر میشود
ندا طیبی
منتقد تئاتر
در سومین روز آبان ماه سال 1329 نوزادی به دنیا آمد در محله دروازه دولاب که محمود نامیده شد با نام خانوادگی استادمحمد. فرزندی که در دوران تحصیل در مدرسه به سبب همکلاسی بودن با بهمن مفید، با برادر بزرگتر او بیژن آشنا شد و همین آشنایی، جاده زندگیاش را به سوی تئاتر هموار کرد تا به فاصله نه چندان زیادی از سالهای تحصیل، به یکی از مهمترین ارکان نمایشنامهنویسی اجتماعی ایران تبدیل شود. هرچند پیش از آن با عضویت در گروه «آتلیه تئاتر» بیژن مفید، در نمایشهای او همچون «شهر قصه»، بازی در تئاتر را تجربه کرد. او اما در ادامه نویسندگی را پیشه جدیتر دانست و خود را بهعنوان نویسندهای شناساند که درد تئاتر داشت.
محمود استادمحمد در سالهای پر فراز و نشیب زندگیاش، با نوشتن نمایشنامههایی مانند «آسید کاظم»، «شب بیست و یکم»، «دیوان تئاترال»، « آخرین بازی»، «عکس خانوادگی» و... جای خود را در ادبیات نمایشی ایران استوار کرد.
در آستانه تولد 68 سالگیاش در گپ و گفتی کوتاه با دخترش مانا، از وضعیت خانه کوچکش با آن باغچه قشنگ، دستنوشتهها و ترانههای چاپ نشدهاش، سراغ گرفتیم.
همه دوستان نزدیک استادمحمد از علاقه او به گل و گیاه خبر داشتند؛ از باغچه بزرگش در حیاط خانه کوچکش گفتوگو میکردند و میدانستند دوست نویسندهشان روزانه بخشی از ساعات خود را در باغچه و به آبیاری و نوازش گلها میگذارند و این چنین بود که وقتی روز سوم مرداد ماه سال 92 در بیمارستان جم، دوستان خود را ترک کرد، یکی از پرسشهایی که در ذهن همه آنان میگذشت، این بود که سرنوشت گلها چه میشود؟ و این دلخوشی وجود داشت کهایکاش خانه کوچک مرد نویسنده به موزهای تبدیل شود برای آیندگان و حالا مانا درباره وضعیت خانه میگوید: «خانه همچنان هست. در این سالها تلاش کردم خانه را حفظ کنم کوشیدم باغچه را با همان صفای قدیمیاش نگه دارم. تا جایی که توانستم، از وسایل هم نگهداری کردم اما شخصاً به نتیجهای نرسیدم که چگونه میتوانم از آن خانه بهعنوان جایی که برای بازدید عموم و مکانی برای رفتوآمد دوستان و همکاران پدرم استفاده کنم. چون کوچک است و اجرای این طرح قدری سخت است و درمورد حفظ و نگهداری آن هم هیچ پیشنهادی از طرف هیچ نهاد یا سازمانی نداشتم اما بسیار مشتاقم و اگر کسی یا سازمانی پیشنهادی داشته باشد، با کمال میل همکاری میکنم. چه در مورد خود خانه یا وسایل پدرم. اگر مکانی قابل اطمینان را پیدا کنم، حتماً وسایل و خانه را حتماً در اختیارشان قرار خواهم داد اما تا به امروز هیچ پیشنهادی از کسی در این مورد نداشتهام.»
او سپس نکتهای دیگر را بیان میکند: «البته دوستان نزدیک آقای استادمحمد در جریان هستند که ایشان خود، چندان اهل نگهداری از وسایلش نبود حتی سعی میکرد دستنوشتههایش را تا جایی که ممکن بود نگه ندارد و آنها را دور میریخت. بنابراین متأسفانه خودش بسیاری از دستنوشتههایش را که امروز میتوانست خیلی ارزشمند باشد، از بین برد.
او چندان اهل آرشیو و نگهداری کردن از چیزی نبود اما همان حداقلی از وسایل و دستنوشتههایش که در زمان حیات خودش موجود بوده، حفظ شده است. بخش قابل ملاحظهای از آن پیش من است و بخشی هم دست دوستان دیگر که امیدوارم زمانی همه اینها یک جا جمع و در اختیار عموم گذاشته شود.»
او تأکید دارد که شخصاً به هیچوجه احساس مالکیت نسبت به هیچ چیزی نمیکند: «هیچ چیزی را شخصی نمیدانم. همه زندگی پدرم، تئاتر بود و آنچه از او باقی مانده، متعلق به تئاتر است، نه مال من یا هیچ کسی دیگر و با جان و دل در اختیار عموم خواهم گذاشت.»
مانا استادمحمد درباره انتشار آثار چاپ نشده و تجدید چاپ آثار چاپشده پدرش توضیح میدهد: «بعد از رفتن ایشان، مجموعهای از یادداشتهای مطبوعاتیشان توسط انتشارات افراز منتشر شد. زمانی که خودشان زنده بودند، اقدام به چاپ آن مجموعه کردند که متأسفانه در زمان حیاتشان منتشر نشد ولی بعد از رفتنشان آن مجموعه به نام «چهرهام پوشیده بهتر»، منتشر شد که نام مجموعه را هم خودشان انتخاب کرده بودند. مجموعه یادداشتهای مطبوعاتی بود که من و تعدادی دیگر از دوستان نزدیک پدرم توانسته بودیم در سالهای گذشته جمعآوری کنیم. بخش عمدهای از آن در آن مجموعه هست ولی مطمئنم یادداشتهایی هم وجود دارد که ما هنوز به آنها دسترسی پیدا نکردیم و حتماً در تجدید چاپها استفاده خواهد شد.»
او ادامه میدهد: «تمام نمایشنامههای چاپ شده آثار و چاپ نشده پدرم را در مجموعه هفت جلدی به انتشارات «چشمه» دادم که به صورت کامل چاپ شده و در بازار موجود است. البته نمایشنامههای نیمه کارهای هم در دستم هست که در این مجموعه قابل ارائه نبود. امیدوارم سال آینده بتوانیم کتاب دیگری را از ایشان تدارک ببینیم شاید تحت عنوان شناختنامه و در آن، نوشتههایی را که کامل نیست و نمایشنامههایی را که نیمه کاره است، ارائه خواهیم کرد.»
مانا درباره ممیزی این آثار میگوید: «همان ممیزی اتفاق افتاد که در چاپهای قبلی هم داشتیم. آخرین بار نمایشنامه «شب بیست و یکم» از سوی انتشارات قطره منتشر و ممیزی شده بود. در چاپ جدید هم نسخه اصلی را دادیم ولی دوباره همان ممیزیها اعمال و متأسفانه بخشهایی از دیالوگها حذف شد.»
بعد از درگذشت استادمحمد به کوشش تعدادی از دوستانش بنیادی به نام او شکل گرفت که جایزهای هم به نام او برگزار کرد.
مانا استادمحمد درباره وضعیت بنیاد و جایزه محمود استادمحمد توضیح میدهد: «متأسفانه سال گذشته مدیا کاشیگر یکی از اعضای بنیاد از بین ما رفت که برایمان بسیار سخت بود و هنوز نتوانستهایم کسی را جایگزین ایشان کنیم. امسال هم در دی ماه جایزه برگزار و آثار سال 95 بررسی میشود. تیم داوری همان تیم قبلی است؛رویا نونهالی، اصغر همت، محمد امیر یاراحمدی، فرهاد توحیدی و مجید قیصری و تقریباً ارزیابی آثار را به مراحل نهایی رساندهاند.»
منتقد تئاتر
در سومین روز آبان ماه سال 1329 نوزادی به دنیا آمد در محله دروازه دولاب که محمود نامیده شد با نام خانوادگی استادمحمد. فرزندی که در دوران تحصیل در مدرسه به سبب همکلاسی بودن با بهمن مفید، با برادر بزرگتر او بیژن آشنا شد و همین آشنایی، جاده زندگیاش را به سوی تئاتر هموار کرد تا به فاصله نه چندان زیادی از سالهای تحصیل، به یکی از مهمترین ارکان نمایشنامهنویسی اجتماعی ایران تبدیل شود. هرچند پیش از آن با عضویت در گروه «آتلیه تئاتر» بیژن مفید، در نمایشهای او همچون «شهر قصه»، بازی در تئاتر را تجربه کرد. او اما در ادامه نویسندگی را پیشه جدیتر دانست و خود را بهعنوان نویسندهای شناساند که درد تئاتر داشت.
محمود استادمحمد در سالهای پر فراز و نشیب زندگیاش، با نوشتن نمایشنامههایی مانند «آسید کاظم»، «شب بیست و یکم»، «دیوان تئاترال»، « آخرین بازی»، «عکس خانوادگی» و... جای خود را در ادبیات نمایشی ایران استوار کرد.
در آستانه تولد 68 سالگیاش در گپ و گفتی کوتاه با دخترش مانا، از وضعیت خانه کوچکش با آن باغچه قشنگ، دستنوشتهها و ترانههای چاپ نشدهاش، سراغ گرفتیم.
همه دوستان نزدیک استادمحمد از علاقه او به گل و گیاه خبر داشتند؛ از باغچه بزرگش در حیاط خانه کوچکش گفتوگو میکردند و میدانستند دوست نویسندهشان روزانه بخشی از ساعات خود را در باغچه و به آبیاری و نوازش گلها میگذارند و این چنین بود که وقتی روز سوم مرداد ماه سال 92 در بیمارستان جم، دوستان خود را ترک کرد، یکی از پرسشهایی که در ذهن همه آنان میگذشت، این بود که سرنوشت گلها چه میشود؟ و این دلخوشی وجود داشت کهایکاش خانه کوچک مرد نویسنده به موزهای تبدیل شود برای آیندگان و حالا مانا درباره وضعیت خانه میگوید: «خانه همچنان هست. در این سالها تلاش کردم خانه را حفظ کنم کوشیدم باغچه را با همان صفای قدیمیاش نگه دارم. تا جایی که توانستم، از وسایل هم نگهداری کردم اما شخصاً به نتیجهای نرسیدم که چگونه میتوانم از آن خانه بهعنوان جایی که برای بازدید عموم و مکانی برای رفتوآمد دوستان و همکاران پدرم استفاده کنم. چون کوچک است و اجرای این طرح قدری سخت است و درمورد حفظ و نگهداری آن هم هیچ پیشنهادی از طرف هیچ نهاد یا سازمانی نداشتم اما بسیار مشتاقم و اگر کسی یا سازمانی پیشنهادی داشته باشد، با کمال میل همکاری میکنم. چه در مورد خود خانه یا وسایل پدرم. اگر مکانی قابل اطمینان را پیدا کنم، حتماً وسایل و خانه را حتماً در اختیارشان قرار خواهم داد اما تا به امروز هیچ پیشنهادی از کسی در این مورد نداشتهام.»
او سپس نکتهای دیگر را بیان میکند: «البته دوستان نزدیک آقای استادمحمد در جریان هستند که ایشان خود، چندان اهل نگهداری از وسایلش نبود حتی سعی میکرد دستنوشتههایش را تا جایی که ممکن بود نگه ندارد و آنها را دور میریخت. بنابراین متأسفانه خودش بسیاری از دستنوشتههایش را که امروز میتوانست خیلی ارزشمند باشد، از بین برد.
او چندان اهل آرشیو و نگهداری کردن از چیزی نبود اما همان حداقلی از وسایل و دستنوشتههایش که در زمان حیات خودش موجود بوده، حفظ شده است. بخش قابل ملاحظهای از آن پیش من است و بخشی هم دست دوستان دیگر که امیدوارم زمانی همه اینها یک جا جمع و در اختیار عموم گذاشته شود.»
او تأکید دارد که شخصاً به هیچوجه احساس مالکیت نسبت به هیچ چیزی نمیکند: «هیچ چیزی را شخصی نمیدانم. همه زندگی پدرم، تئاتر بود و آنچه از او باقی مانده، متعلق به تئاتر است، نه مال من یا هیچ کسی دیگر و با جان و دل در اختیار عموم خواهم گذاشت.»
مانا استادمحمد درباره انتشار آثار چاپ نشده و تجدید چاپ آثار چاپشده پدرش توضیح میدهد: «بعد از رفتن ایشان، مجموعهای از یادداشتهای مطبوعاتیشان توسط انتشارات افراز منتشر شد. زمانی که خودشان زنده بودند، اقدام به چاپ آن مجموعه کردند که متأسفانه در زمان حیاتشان منتشر نشد ولی بعد از رفتنشان آن مجموعه به نام «چهرهام پوشیده بهتر»، منتشر شد که نام مجموعه را هم خودشان انتخاب کرده بودند. مجموعه یادداشتهای مطبوعاتی بود که من و تعدادی دیگر از دوستان نزدیک پدرم توانسته بودیم در سالهای گذشته جمعآوری کنیم. بخش عمدهای از آن در آن مجموعه هست ولی مطمئنم یادداشتهایی هم وجود دارد که ما هنوز به آنها دسترسی پیدا نکردیم و حتماً در تجدید چاپها استفاده خواهد شد.»
او ادامه میدهد: «تمام نمایشنامههای چاپ شده آثار و چاپ نشده پدرم را در مجموعه هفت جلدی به انتشارات «چشمه» دادم که به صورت کامل چاپ شده و در بازار موجود است. البته نمایشنامههای نیمه کارهای هم در دستم هست که در این مجموعه قابل ارائه نبود. امیدوارم سال آینده بتوانیم کتاب دیگری را از ایشان تدارک ببینیم شاید تحت عنوان شناختنامه و در آن، نوشتههایی را که کامل نیست و نمایشنامههایی را که نیمه کاره است، ارائه خواهیم کرد.»
مانا درباره ممیزی این آثار میگوید: «همان ممیزی اتفاق افتاد که در چاپهای قبلی هم داشتیم. آخرین بار نمایشنامه «شب بیست و یکم» از سوی انتشارات قطره منتشر و ممیزی شده بود. در چاپ جدید هم نسخه اصلی را دادیم ولی دوباره همان ممیزیها اعمال و متأسفانه بخشهایی از دیالوگها حذف شد.»
بعد از درگذشت استادمحمد به کوشش تعدادی از دوستانش بنیادی به نام او شکل گرفت که جایزهای هم به نام او برگزار کرد.
مانا استادمحمد درباره وضعیت بنیاد و جایزه محمود استادمحمد توضیح میدهد: «متأسفانه سال گذشته مدیا کاشیگر یکی از اعضای بنیاد از بین ما رفت که برایمان بسیار سخت بود و هنوز نتوانستهایم کسی را جایگزین ایشان کنیم. امسال هم در دی ماه جایزه برگزار و آثار سال 95 بررسی میشود. تیم داوری همان تیم قبلی است؛رویا نونهالی، اصغر همت، محمد امیر یاراحمدی، فرهاد توحیدی و مجید قیصری و تقریباً ارزیابی آثار را به مراحل نهایی رساندهاند.»
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
اخبار این صفحه
-
نجواهای دخترانه در گوش پدران
-
اجازه زیست به همه گونههای تئاتری بدهیم
-
نمایشنامههای ناتمام استادمحمد منتشر میشود
اخبارایران آنلاین









































